
بعد از مدت ها دیدمش!!
دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن... خودمو کنترل کردم
وفقط
لبخندی
زدم....
تو دلم گریه کردمو دم گوشش گفتم:
بی معرفت! دستای من تغییر نکرده... دستات به دستای
اون عادت کرده...

خـــــدایـــــــا . . .
صورت حساب لطفا !
باقیشم مال خودت
. . .
منو خلاص کن،سیر شدم از زندگی . . . !

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف …
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد …
از این صدا متنفر بودم اما …
چشم هایم را میمالم …
new message …
تا لود شود آرزو می کنم … کاش تو باشی …
سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود !!
برچسب:
نویسنده: ayso
تاريخ: سه
شنبه
9 مهر
1392 ساعت: 22:03