خرید بک لینک
یه عالمه حرف دارم...

میخوام خاطرات این ۳ روزو بنویسم

شنبه رفتم سر کلاس، پر از اضطراب بودم، کلاس اولم تموم شد، رو صندلی راهرو منتظر کلاس دوم نشستیم

تمام مدت چشمم به در ورودی ساختمون بود تا شاید ببینمش اما نیمد

کلاس دوم شروع شد و وارد کارگاه ماشین ابزار شدیم، در کارگاه باز بود و من تمام مدت جلوی در منتظر بودم،،، استادمون آدم آرومی بود وگرنه هرکی دیگه بود قاطی میکرد

ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه بود ک دیدم گوشیم داره زنگ میخوره وقتی از جیبم در اوردم شماره عشقم بود تمام بدنم میلرزید توانایی ج دادن نداشتم البته زود قطع شد فک کنم میس بود تا اسشو بفهمم، دیدم اس داده و پرسیده شماره دانشجویی دوران کاردانیشو میدونم یا نه... منم ج دادم نه بابا و عکس لبخند فرستادم،،، اونم عکس لبخند فرستادو گفت شاید نتونه تاریخشو تطبیق بزنه

در حد چنتا اس درباره واحدا حرفیدیم و آخرش من گفتم فردا من میرم با نوری حرف میزنم و واسه درس ارزش ظرفیت میگیرم

دلم پر از اضطراب بود، دلم میخواست ببینمش

وارد حیاط شدیم، پشت ب ساختمون با دوستاش نشسته بود، ما رفتیم بوفه حالم خیلی بد بود، به بچه ها گفتم من میرم نمازخونه

نماز ک خوندم یه کم آروم شدم اما هنوز بغض داشت خفم میکرد و اشک گوشه چشام سنگینی میکرد

کلاس بعدی هم رفتیم و تموم شد

رفتیم امور اساتید کار داشتیم وقتی سرمو برگردوندم دیدم دیدم با دوستش رو نیمکت نشستن، هر از گاهی برمیگشتم و میدیدمش اونم گاهی دولا میشد و یه نگاهی مینداخت ولی به رو خودش نمی اورد

باید میرفتیم ساختمون ۴ و مجبور بودیم از جلوی اونا رد شیم

پشتم بهش بود اما سنگینی نگاهشو احساس میکردم دلم میخواست برگردم تا چشم تو چشم شیم ولی تواناییشو نداشتم

برگشتنه بازم باید از جلوش رد میشدم، قبل از اینکه از ساختمون بیام بیرون صلوات فرستادم و از خدا خواستم توانایی بده ک هم بتونم ببینمش هم گریه نکنم و قوی باشم

از پله ها اومدیم بالا، سرم پایین بود و قدرتشو نداشتم نگاش کنم، تو دلم آشوب بود به خودم گفتم فرصت و از دست نده،،، داشتم از کنارش رد میشدم ک سرمو چرخوندم به سمت نیمکتش، داشت نگام میکرد، چند لحظه تو چشای هم نگاه کردیم و اون سرشو انداخت پایین...

احساس کردم غم خاصی تو چشاش بود ولی نتونستم بفهمم هنوزم تو چشاش عشق هست یا نه

رفتیم سر کلاس ساعت ۴ بود و هنوز استاد نیمده بود، بچه ها هم نبودن،،، بازم گریه گریه حالم خیلی خراب بود داشتم میمردم

دلم میخواست بازم ببینمش باهاش حرف بزنم

یعنی اون چه احساسی داشت؟؟؟

سر کلاس وقتی استاد درس میداد تمام مدت تو تلاش بودم تا قطره اشکم ک تو چشام جمع شده بود پایین نیاد و انگار استاد فهمیده بود ک بدجوری دارم با خودم میجنگم تا خودمو کنترل کنم و همش نگام میکرد

ساعت ۵ کلاس تموم شد و از ساختمون اومدیم بیرون

اون طرف تو حیاط نشسته بود، دوستم رفت خریدای خوابگاهو بکنه منم وایسادم زیر پله ها و از دور نگاش میکردم

یهو دیدم از جاشون بلند شدن، نمیدونم دوستش من و دید یا نه و بهش گفت یا نه ولی من هل شدم و رفتم سمت در خروجی

داشتم از خیابون رد میشدم برگشتم عقب دیدم اونا هم دارن میان بیرون، رفتم پشت یه درخت وایسادم و رفتنشو از دور دیدم، سوار تاکسی شدن، نگاش میکردم از پشت درخت و منتظر بودم سنگینی نگامو احساس کنه و برگرده عقب و ببینه ولی تاکسی رفت

اول از همه کلی غصه خوردم واسش ک ۴ روز پشت هم کلاس داره و همش میره برمیگرده، الهی بمیرم چقد خسته میشه تو جاده، کاش یه خونه اجاره میکرد،،، بمیرم و خستگیهات و نبینم

رفتم سمت فروشگاه پیش دوستم، نونوایی بغل جمع شده بود باید میرفتیم خیابون روبه رویی

وااای نه نمیخواستم وارد اون کوچه بشم، کوچه ای ک اون خونه توش بود،،، خونه ی خاطراتمون

خونه ای ک وقتی واردش میشدم آغوش تو برام باز بود

یادته میگفتی کاش پول داشتم و این خونه رو میخریدم تا واسه همیشه خاطراتمون اینجا بمونه

یادته رو دیواراش پشت اون تخت تاریخای اومرنمون رو مینوشتیم

از کنار اون خونه رد شدیم و من فقط به پنجره هاش نگاه میکردم، اشکام سرازیر شد پاهام حس راه رفتن نداشت، دلم میخواست همون لحظه بمیرم

هیچکس نمیتونست بفهمه چه حالی دارم

رفتیم سمت خوابگاه آهان یادم رفت بگم از بچه ها شنیدم کلاسای یکشنبه تشکیل نمیشه ولی من باید میموندم قزوین آخه نوری فقط یکشنبه ها دانشگاس و من باید میموندم و باهاش میحرفیدم

رسیدیم خوابگاه نمازمو خوندم و دراز کشیدیم

بیچاره دوستم این ترم باید چه ان اخلاقی و تحمل کنه، ولی خب اون سریع خوابش برد و من زیر پتو داشتم گریه میکردم، سرم خیلی درد میکرد و ب زور یه ساعت خوابیدم

ساعت ۱۱ بیدار شدیم ک مثلا شام بخوریم هیچی میلم نمیشد اصلا انگار هیچی از گلوم پایین نمیرفت ولی اگه هیچی نمیخوردم اونم نمیخورد،،، هه دوستم با یه لحنی میگه رژیم گرفتی؟ آره باشه تو فک کن من رژیم گرفتم

ناهارم نخورده بودیم

بعد شام یه دختره داشت فال پاسور میگرفت.... نمیدونم این چیزا خرافاته یا راسته ولی خیلی واسم جالب بود

واسم فال گرفت... در اومد عاشقمه، دختر مورد علاقشم دوست داره بهش زنگ بزنم، من دلتنگشم اون ازم ناراحته، حس مشترکم در اومد هرجفتمون ناراحتیم

وقتی در اومد دوست داره بهش زنگ بزنم تمام مدت از خودم میپرسیدم یعنی واقعا منتظرمه؟؟؟ یعنی فالش راسته؟

آخ ک اگه بدونم هنوزم دوسم داره هرکاری واسش میکنم

خدایا نمیتونم بفهمم چه کاری درسته... یعنی دوسم داره یا بهم سرد شده

ساعت ۱۲ بود خوابیدیم یعنی همه خوابیدن جز من... ساعت ۱.۳۰ بود مث همیشه با ناله و اشک خوابم برد و ساعت ۳.۳۰ دوباره بیدار شدم

صدبار لحظه ای ک چشم تو چشم شدیم اومد تو ذهنم، بغض چشات داشت دیوونم میکرد

ساعت ۵ رفتم نماز خوندم کلی با خدا حرف زدم،،، همه خواب بودن، ب زور ساعت ۶ خوابم برد ولی ۷ بیدار شدم

همه داشتن حاضر میشدن برن دانشگاه اما خب ما ک کلاس نداشتیم

همه رفتن خوابگاه خالی بود، دوستمم رفته بود رو تختای سالن خوابیده بود

تو اتاق تنها بودم، تصمیم گرفتم بشینم گزارش کاراموزی بنویسم، اما یهو کرمم گرفت آهنگ گوش بدم

منی ک ۳ ماه بود آهنگ گوش نکرده بودم

هنسفری و گذاشتم تو گوشم و تا مازیار شروع به خوندن کرد منم های های گریه کردم، کلا ۲ تا آهنگ داشتم و با همون ۲ تا تا ساعت ۹ داشم گریه میکردم دیگه نفسم بالا نمی اومد

از جام بلند شدم باید میرفتم دانشگاه تا با نوری بحرفم، وقتی لباسامو میپوشیدم پر از استرس بودم حتی پر از امید بودم

نزدیکای یونی ک بودم یادم افتاد استاد ارزش خیلی سخت گیره و به خاطر غیبت راحت صفر میده، گفتم بهش بگم بعد برم درسو واسش بردارم

چنتا اس بهم دادیم، رفتم جلو آموزش هنوز تصمیم نگرفته بود برداره یا نه،،، ۲۰ دقیقه اونجا وایسادم، سر کلاس بود و نمیتونست ج بده، آخرش گفت تو برو دستت درد نکنه خودم درستش میکنم. نمیدونم تو رودرواسی گیر کرد یا واقعا نخواست برداره

درباره برگشتم سمت خوابگاه، رو تخت دراز کشیده بودم ک دوباره اس داد درساش تداخل داره و نمیتونه چیزی برداره، آخرشم تشکر کردو منم گفتم کاری نکردم

ساعت ۳ اومدیم سمت دانشگاه، میدونستیم کلاس تشکیل نمیشه ولی بازم رفتیم

رفتم انتشارات جزوه سفارش بدم ک دوستم محکم زد بهم ک اوناهاشن، باز هم دیدمش،،، وای من چقد دوستت دارم، چقد تو دوست داشتنی هستی عشقم

اونم منو دید و از پشت برگای درخت دولا شد اینورو نگاه کرد

دوستم از در دانشگاه رفت بیرون، منم خواستم یواشکی برم نگاش کنم ک دیدم وسط حیاط نشسته منم سریع برگشتم، فک کنم تابلو شدم

دوباره رفتیم خوابگاه،،، خیلی خسته بودیم. یه هم اتاقی جدید داشتیم انقد حرف زد ک زمان گذشت

ساعت ۱۲.۳۰ بود ک خوابیدیم.

* یکشنبه ۱۴امین یکشنبه بود، ولی نتونستم طبق معمول هر هفته بیام و ثبتش کنم اما هر لحظه انتظارم بیشتر میشه و تحمل دوری سخت تر*

دوشنبه کلاس اول آزمایشگاه داشتیم میدونستم اونا ۹ تو همین ساختمون کلاس دارن، تمام مدت چشمم ب بیرون در بود تا ببینمش

کلاس زود تموم شد و ماهم اومدیم رو صندلی های بیرون نشستیم، اونا وارد ساختمون شدن، تا منو دید سرشو انداخت پایین و از جلومون رد شد، کاش نگام میکرد،،، وقتی نگام نمیکنه دلم میخواد بمیرم، طاقت بی محلیشو ندارم

وقتی رفتن بالا ماهم اومدیم بیرون، دوستم سرما خورده بود و رفتیم نمازخونه دراز بکشیم

سرمو بردم زیر چادرم، هنسفری و گذاشتم تو گوشم و باز با همون ۲تا آهنگ گریه کردم، ساعت ۱۰.۳۰ تنها از نمازخوه اومدم بیرون و رفتم تو بوفه پشت شیشه وایسادم تا ببینمش، حدودا نیم ساعت وایسادم داشتم از پا درد میمردم ولی همچنان منتظر دیدنش بودم... یهو دیدمش با دوستاش بود داشت میخندید، با خوشحالیش خوشحال شدم

یعنی الان خوشبخته بدون من؟ من دلم نمیخواد سختی بکشه ولی دروغ چرا دلمم نمیخواد فراموشم کرده باشه

من بدون اون دیگه نتونستم شاد باشم...

رفت ولی من بازم پشت شیشه منتظرش بودم، بعد ۱۰ دقیقه دوباره دیدمش،،، روی یه نیمکت خیلی اونور تر نشسته بود و منم از دور پشت شیشه نگاش میکردم، تو دلم غوغا بود،،، من واقعا عاشقشم،،، هنوزم دوسش دارم،،، نه نمیتونم فراموشش کنم... تو این ۳ ماه حتی یه کمم واسم عادی نشد و روز ب روز بیشتر میخواستمش،،، پشت شیشه نگاش میکردم و حسرت نداشتنش آتیشم میزد

پارسال وقت بیکاری میرفتیم بیرون ناهار میخوردیم اما حالا من باید یه گوشه بغض کنم و از دور نگاش کنم

الهی قربونت برم پارسال اکثرا من از خونه واست غذا میوردم میوه میوردم تا غذای بیرون نخوری و مریض نشی، اما الان چی، میترسم مریض شی هرروز غذای بیرون بخوری

از دانشگاه رفت بیرون و منم دوباره رفتم نمازخونه

کلاس بعدی ک شروع شد به هر بهونه ای از کلاس بیرون میرفتم، دوباره دیدمش، تا منو دید رفت بالا،،، یعنی از من بدش میاد؟ من یه روزی عشقش بودم!

بعد از اون دیگه ندیدمش

پریود شدم کمرم خیلی درد میکرد، رفتیم نمازخونه تا کلاس بعدیمون شروع شه،،، با خدا دعوام شد خیلی بد،،، خدایا بابت حرفایی ک زدم منو ببخش ولی کم اوردم

بابا همه دنیا واسه بقیه اون واسه من،،، فقط ازت خواستم هنوزم عاشقم باشه

خیلی گریه کردم میون گریه هام از خدا خواستم بمیرم، من واقعا دنیای بدون اونو نمیخوام

یکی از بچه هامون جلو دانشگاه تصادف کرد البته خداروشکر چیزیش نشد ولی کاش من تصادف میکردم و یه چیزیم میشد

ساعت ۵ کلاسمون تموم شد و راهی تهران شدیم... از جلو شهربازی ک رد شدیم باز خاطرات داشت خفم میکرد

خدایا هنوزم بهت امید دارم... دلمو نشکن

عشقم خیلی دوستت دارم با اینکه بی مهری تو منو به مرز جنون میکشونه اما بازم عاشقانه میپرستمت و با خاطره های قشنگمون روزا رو سپری میکنم تا یه روز خودت برگردی و به رویاهام تحقق ببخشی

تو از من دور نیستی چون توی قلب منی فقط حسرت دوباره داشتنت بدجوری آتیشم میزنه

تو رو قسم به عاشقانه هامون برگرد نفسم

غم و تمنای چشمام و ببین زندگی من

انتظار خیلی سخته اما تو ارزشش رو داری...

بوووووووس رو لبات


برچسب: نویسنده: ayso تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1392 ساعت: 21:28

صفحه بندی